|
سلام به همه ی دوستانی که از بلاگ من دیدن کردن
باید بگم که این بلاگ دیگه عمرش تموم شده با تمام خاطرات خوب و بدش من از این به بعد تو وبلاگ ماورای امید شروع به کار میکنم این وبلاگ هفته ی اینده حذف خواهد شد
............
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:19 نويسنده رمیسا
|
سلام
امروز اومدم تا این پستمو تقدیم کنم به یه سری از دوستانم که چه با کمک من و چه با کمک خودشون تونستن از تنهایی در بیان ۱.حامد ۲.جابر ۳.نیما ۴.مجتبی ۵.وهاب ۶.سمیرا ۷.رضا ۸.مجید و بقیه دوستان ۱.حامد جان از اینکه واسه همیشه برای کار رفتی کیش خوشحالم.خوشحالم که پیشنهادمو واسه کار پذیرفتی... چند وقت پیش حامد بهم زنگ زد و این خبر خوب و بهم داد.گفت که ممنونم کمکم کردی تازه نامزدم گرفته خودش ازم خواست زنشو من براش انتخاب کنم خوب... امیدورام موفق باشی و من بیام بچتو اذیت کنم ۲.همسایه خوشحالم که از فکر من بیرون اومدیو یه دوست دختر واسه خودت دست و پا کردی. خوشحالم از اینکه فهمیدی من اون رمیسای ۱سال پیش نیستم ممنونم از اینکه به خاطر من کلی ول خرجی کردی ولی اونا به درد من نمیخوره مطمعنم رزا از این کادوها خوشش میاد... ۳.اقا نیما خیالت راحت شد دوست دختر گرفتی؟؟؟ بابا منو خوردی تو.یه ژله بستنی مهمونم کرد الان هزارتاشو ازم گرفتی اونم اون سیندرلایی که دنبالش بودی.دیدی گفتم که من خوش سلیقم توام به مرادت رسیدی دیگه .یادم باشه دیگه مهمونت نشم که از دماغم در میاری تو ۴.مجتبی جان تو هم از اینکه نیمه گمشدتو پیدا کردی خوشحالم. عروسیت دعوتم نکنی دعا میکنم ناخن مصنوعی زنت موقع عسل دادن بهت بره تو حلقت ۵.و وهاب عزیز که اونم یه عشق گرفته که اسم عشقش سپده هستش امیدوارم شما هم به هم برسیم. حیف که نمیتونم بیام کرج عروسیت وگرنه ........ وهاب جان از تمام وجودم به خاطر عشق جدیدت خوشحالم و بقیه هم همینطور دیگههههههه راستی ابجیمم داره میره دیگه خوب خوب دارم تنها میشم....
واسه همتون خوشحالم...........
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:21 نويسنده رمیسا
|
به خاطر ورود زیبایت به زندگی ام سپاسگذارم
مرا به خاط تمام بدیهایم ببخش به خاطر شادی هایی که برایم به ارمغان اوردی سپاسگذارم مرا به خاطر تمام بدیهایم ببخش به خاطر تمام روزهای شادی که در کنارت گذراندم سپاسگذارم مرا به خاطر تمام بدیهایم ببخش به خاطر تمام زمان هایی که در غم و شادیم شریک بودی سپاسگذارم مرا به خاطر تمام بدیهایم ببخش به خاطر تمام زمانهایی که این دل خسته را شاد کردی سپاسگذارم مرا بخاطر تمام بدیهایم ببخش به خاطر تمام هدیه هایی که برایم فرستادی که از جان شیرین باارزش تر است سپاسگذارم مرا بخاطر تمام بدیهایم ببخش به خاطر تمام شب هایی که پا به پا ی من اشک ریختی سپاسگذارم مرا به خاطر تمام بدیهایم ببخش و در اخر....... به خاطر دلی که شکسته شد ازت بیزارم...
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:43 نويسنده رمیسا
|
سلام خیلی خندم میگیره نمیدونم چرا ینی میدونم چرا هاااااااااااا ولی نمیدونم چرا اینشکلی شدم تازه بودم بیرون تا واسه ابجیم یه کتاب بخرم وقتی یادم میاد تو خیابون چجوری بودم خندم میگیره وعضم ناجور نبودااااااااااااااااااااااااا از اینکه فقط تو فکر بودم خندم میگیره وقتی تو شیشه یه مغازه خودمو نگاه میکردم خندم میگرفت اخه اینقد تو فکر بودم که قیافم خنده دار شده بود..... خیلی فکر کردم راجع به خیلی چیزای مهم زندگیم میترسم....... نمیدونم درسته یا نه به یکسی احتیاج دارم که کمکم کنه که راه درست و غلط رو بهم نشون بده خدایااااااااااااااااا کمکم کن.........
اینم گذاشتم یکم بخندیم خیلی با مزن من عشق پنگوئنم
+
تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:58 نويسنده رمیسا
|
+
تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:2 نويسنده رمیسا
|
دلم دیگه تنگه برات میخوام که عاشقت بشم اگه تو لایق بدونی گل شقایقت بشم دلم میخواد من همیشه واست لا لایی بخونم یه آرزو دارم گلم کنار چشمات بمونم دلم میخواد برای تو دسته ای از عشق بیارم اگه تو مال من بشی تو قاب چشمات بکارم اگه نفس برای من باقی بمونه نازنین تا آخرش،تا پای جون من میخوامت فقط همین اگه نگات سهم منه،دستای تو مال منه دلم نمیخواد که یوقت ساده ازت دل بکنه نگاه تو چه بی ریاست دستای تو محبته نفس کشیدن با چشات برای من یه عادته با مژه های ناز تو خورشیدو نزدیک میبینم برای عمرعشقمون ستاره و ماه میچینم تو بهترین فرشته ای،شوق امید و عادتی خدا کنه روزی نیاد،دل بکنی به راحتی از آتیش نگاه تو عمریه آتیش میزنم هرچی گل جدایی رو با دو دستام میکنم ای گل آرزوی من مثل یه غنچه دلبری همیشه مال من بمون با یک نگات دل میبری آخ نمیگم که خنده هات عشق و امید ونفسه برای مرگ خنده هام رفتن تو برام بسه اگه تو از پیشم بری خنده هم از لبم میره آخ دل بیچاره ی من پیش نگاه تو گیره عشق عزیز من کاشکی میشد پیشم باشی نری از آسمون من یه روز ازم جدا نشی عشق عزیز دل من خدا کنه منو بخوای توی مسیر زندگی همپای گام من بیای روزی نیاد خدای من،عشقم ازم دل بکنه خدا کنه روزی بگی عشقم فقط مال منه الهی هرشب تو دلت ستاره نقاشی بشه الهی هیچ وقت دل من تو عشق تو ناشی نشه هر آدمی حسود میشه وقتی که تو مال منی یه آرزو دارن فقط،این که دلم رو بشکنی عشق من تو این آخر شعر فقط منو به یاد بیار منو رها کن از شب و از وحشت شبای تار دوست دارم عزیز ترین قربون خنده هات میشم منو ببخش یواش یواش باز عاشق صدات میشم الهی من فدای اون ،دستای نازنین تو فدای اون نگاه تو و عشق آتشین تو ای تو نفس برای من حرفای من تموم شده بگو تو واسم میمونی نگو که شعر حروم شده یه کاری کن عشق من بگو که تو دوسم داری ای دل من بهش بگو که بی نگاش کم میاری جون خودت جون چشام حرفای من آخرشه عشق توئه عزیز من از زبونم حرف میکشه عشقم به جون هر چی گل که ریشه هاش رو زمینه من آرزومه مهر من تو دل نازت بشینه آغوش تو چقدر دوره از دل بی قرار من عشق من، دارم من میمیرم زودی بیا کنار من
همچنان تفدیم به عشقم که عاشقانه دوستش دارم..
+
تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:25 نويسنده رمیسا
|
سلام دوستان
نماز روزه هاتون قبول بعد یه مدت که از خاطرات روزمو نگفتم الان اومدم تا از خاطرات دیروزی بگم که همش معجزه بود و حرف دل من... دیروز ساعت ۶غروب یه خانوم مسنی خونمون زنگ میزنه و به مامانم میگه رمیسا هست؟ مامانمم تعجب میکنه که خانوم پیر چی کار میتونه داشته باشه گوشی و گرفتم ... من:سلام بفرمایید خانوم:سلام رمیسا جان خوبی؟ من:ممنون خانوم:چرا نمیای مادر اینجا کلی کار سرمون ریخته نیم ساعت دیگه مردم میان من:ببخشین شما ؟ خانوم:من ... من:فکر کنم اشتباه گرفتین شما با کی کاردارین؟منظورم مشخصات بیشتر بدین شاید اشتباه گرفته باشین خانوم:من با فلانی کار دارم من:شرمنده اشتباه گرفتین خانوم:اااااااااااا ببخشید مادر خداحافظ . منم خدا حافظی کردم نیم ساعت بد دوباره اون خانوم زنگ زد و به مامی گفت که امشب حتما دختر شما باید تو مجلس ما شرکت کنه مامی منم غیرتی شد و گفت چه مجلسیه؟ خانومه هم میگه مجلس واسه امام حسن مجتبی هستش(قربونت برم امام حسن) و وقتی من کسی و دعوت کردم باید حتما بیاد چون اون دعوت از طرف صاحب مجلسه نه صاحب خونه گفت خان.م اگه بچتو نفرستی دست امام و پس زدی از وقتی زنگ زدم و صدای دخترتو شنیدم گفتم باید این تو این مجلس باشه مامی منم انگار دیگه حرفی نداشت که بگه قبول کرد و ادرس گرفت و بعد متوجه شدم چقدر نزدیک به خونمونه حداقلش نیم ساعت راه ..... خانومه گفته بود هم افطار باید دخترت باشه هم سحر مامی منم گفت باشه من همش متعجب از این که چرا مادرم اینقد راحت اجازه میداد........ واسم اژانس گرفتن و منو فرستادن وقتی رسیدم تااااااااااااااا چه اندازه زنان و مردا اونجان چادرمو رو سرم درس کردم و رفتم یه جایی سر میز نشستم و از گیجی داشتم میمردم هیچ کسو نمیشناختم کله یه حیاط میز و صندلی بود که چند ردیف مردا نشسته بودن چند ردیف خانوما تو همین حین از چند تا خانوم سوال میکردم که اینجا چه خبره یکی گفت این همه ادم مریضای سادات خانوم و امام حسنن و میان اینجا شب ۲۱ دواهاشونو میگیرن و به حاجتشون میرسن گفتم دوا چیه؟ گفت این دواها مال زمینای سادات خانومه که وقف امام حسن شده گفتم پس این خانوم دعا نویسه؟ گفت اره گفتم حاجتم گرفتن؟ گفت این همه ادم اینجا میبینی همشون مدیون امام حسن و سادات خانومن چون حاجت گرفتن راستش نمیدونم اصلا چیجوری حال و هوامو براتون بگم دیدم یکی داره دنبال من میگرده فهمیدم همون خانومست وقتی دیدمش از تعجب داشتم میمردم میدونین کیو دیدم؟ همون خانومی که چند وقت پیش خوابشو دیدم...... وای خداییییییییی من.... رفتم تو بغلش و زار زار گریدم بعد افطار مراسم سینه زنی بود و اینجور چیزا بعد دیدم همه دور سادات جمع شدن و دارن کلی چیز میز ازش میگیرن از یه خانوم پرسیدم اینا چیه؟ گفت دواهای یه سال و من همچنان هنگ ولی اینقد دلم شکست..... رفتم یه گوشه نشستم و با امام حسن حرف زدم گفتم غربونت برم امام حسن من چند وقته دلم میگرفت دو روکعت نماز واست هدیه میکردم نمیدونم چرا شاید چون میدونستم کریم اهلبیتی یا امام حسن امشبم خودت منو اینجا دعوت کردی دست رد به سینم نزن .دست خالی بیرونم نکن همه اومدن درداشونو گفتن و تو دوا بهشون دادی ولی من که نمیتونم دردمو به سادات بگم چی کار کنم؟ یا امام حسن خودت حاجتمو .دوای دردمو بده یا امام حسن نا امیدم نکن ......................................... کلی مراسم داشتن همشونم قشنگ بود .خیلی خوب همش اجرا شد من دیگه اخرا از فرط گریه فقط صدای نالم میومد یه مرده مداحم اومد هر چی میگفت حرف دلم و میزد داشتم شاخ در میووردم انگار ذهن منو اول میخوند..... یکی از اون این بود یا امام حسن چه دختر چه پسر هر دانشگاهی که میخوان قبول شن اونقد ذوق کردم که دیگه نگو هر دعایی که من تو دلم میکردم دو دقیقه بعد اون پشت بلند گو میگفت خیلی کیف کردم مردم صبر کردن تا موقع سحر .. یه اونجور که گفته بودن سادات خانوم باید معلوم کنه کی واسه سحر بمونه و کی نه اکثرا رفتن و خونه به اون بزرگی تغریبا خالی شد منم چشمم به یه علم خوشکل که تو اتاق بود خورد .رفتم طرفش و بوسیدمش و داشتم بر میگشتم که سادات بهم گفت نرو تو باید زیر علم بشینی همونجا بخواب... تا خواستم بپرسم چرا رفت بعد یه خانومه گفت واسه این میگه چون شاید خواب نما شی ولی منه بخت برگشته هر کار کردم خوابم نبرد هیچی دیگه کلی موندیم بیکار تا سحر خوردیم و مامی واسم اژانس فرستاد و رفتم خونه ساعت ۶بود که خوابیدم اینم بود از روزی که همش معجزه بود واسه من. امام حسن دست رد به سینم نزن
+
تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 12:14 نويسنده رمیسا
|
نفرین بر این دنیایی که غمش قسمت ما شد
+
تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:16 نويسنده رمیسا
|
چقدر دیروز و امروز روز چرتی بود
برامممممممممممممممم
+
تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:18 نويسنده رمیسا
|
خدایا شکرت
واسه تمام داشته ها
و نداشته هام
شکرت خداااااااااااااااااااااااا جونم............
+
تاريخ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 21:22 نويسنده رمیسا
|
از اینکه واسم بپا میزاری
بدم میاد
میفهمییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+
تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:52 نويسنده رمیسا
|
سلام به همه
امروز اومدم تا از اون بگم اره همیشه از اون میگم ولی این دفعه با همه ی دفعه های دیگه فرق میکنه چون میخوام از روزی که اومد بگم از روزی که وارد زندگیم شد و تا الان سرنوشت ۱سال از زندگیمو رقم زد گفتم ۱ سال اره فردا روزیه که ۱سال از عاشق شدنم میگذره درست ۱۳شهریور پارسال بود که باهم دوست شدیم و از اون روز به بعد با هم تو وبلاگش مینوشتیم از همون اولش که صداشو شنیدم یه چیزی ته دلم گفت دلم نمیخواد هیچ وقت از دستش بدم با اینکه نه دیده بودمش و نه اطلاعات زیادی ازش داشنتم البته اونم بعد ها بهم گفته بود که بعد شنیدن صدام همین حسی که من داشتم و اونم داشته... بگذریم .... نمیخوام بحثو عشقولانش کنم نمیدونم اون اصلا امروزو یادش هست یا نه ولی من همه چیو خوب یادمه وقتی بهم گفتی : دختر خر نشی کار دست خودت بدی؟؟؟ اولش اونقد از این حرفش بهم بر خورد که دیگه نگو ولی بعد که شناختمش دیدم نه این اقا کلا دیوونست البته منم دست کمی از اون نداشتم که در کنار اون این استعداد های خدادادیم شکوفا شد من اون شب که واسه اولین بار صداشو شنیدم داشتم میرفتم پارک که بهم گفت کجاییی؟ گفتم پارک گفت چرا دختر تنها باید این موقع شب تو پارک باشه؟ از همون موقع فهمیدم خیلی غیرت داره بگذریم بازم فقط اومدم تا این روزو به خودمو عشقم تبریک بگم همیشه دلم میخواست سالگردشو با هم جشن بگیریم ولی الان اونقد تنها شدم که خودم باید به خودم این روزو تبریک بگم.
سالگرد اشنایمون مبارک
+
تاريخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:54 نويسنده رمیسا
|
من در ارزوي ديدار دوباره ات عمريست كه در اينه چشمهايت عشق را و در نگار خانه قلبت محبت گمشده ام را ميجويم
نام تو هميشه در ذهنم طنين اندار خواهد بود و من هميشه براي شنيدن صداي پر مهرت دلتنگم.
اي كاش يك بار ديگر مرا به نام بخواني اي دوست...
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:8 نويسنده رمیسا
|
.....................................
........................... ............. ....
+
تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 14:38 نويسنده رمیسا
|
سلام عزیزان
من دیروز بعد سحری که البته نتونستم روزه بگیرم موقع اذان با خدا یه عهدی کردم همونطور که عشقم خواسته بود کلی موقع اذان گریه کردم و خوابیدم و یه خواب خیلی خیلی وحشتناک بود که خیلی منو تو تصمیماتم دو دل کرده میخواستم از شما دوستان بپرسم که کسیو سراغ نداری که تعبیر خواب کنه و خیلی مومن و ماهر باشه؟ ترو خدا اگه سراغ دارین بگین تا من از این سردرگگمی بزرگ نجات پیدا کنم ممنون...
+
تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:20 نويسنده رمیسا
|
اگه يه روز ببينم كسي براش ميميره
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
سلام دوستان امروز که حام بد بود به دوستم گفتم تا بریم دور بزنیم تا حال و هوام عوض شه رفتیم و تاکسی گرفتیم تو ماشین دوستم بهم میگه رمیسا عشقت میگم خوب؟ میگه اونجارو نگاه کن خودشه رومو برگردوندم تا نگاش کنم ولی ماشین رد شد دوستم گفت رمیسا بخدا خودش بود خیلی شبیش بود منم بهش گفتم تورو خدا پیاده شیم من ببینمش؟ گفت مگه خل شدی اگه پیاده شیم کلی راه باید پیاده بریم گفتم من نمیدونم و به راننده گفتم وایسته و پیاده شدم و سری دوویدم تا به اون پسره برسم و ببینمش دوستمم دنبالم میدووید واسم مهم نبود مردم چیجوری نگام میکنن تنها چیزی که واسم مهم بود این بود که مزه ی از نزدیک دیدنشو بچشم اگه خودش بود چی؟ مگه خل شدی دختر؟ رفتم اما نبود داشت گریم میگرفت البته گریه کردم و از خدا با تمام وجود خواستم که اون پسررو ببینم نا امید راه میرفتم که تو پیرایشگاهه و داره یه چیزایی به بچه های پیرایشگاه میفروشه از اونایی بود که از این مغازه به اون مغازه بار میبرن واسه فروش وقتی دیدمش قلبم ایستاد کیفم از دستم افتاد خودتون میدونین چقد بده جولو یه پیرایشگاه وایسی که توش پره پسره ذل زدم بهش خدای من این عشق منه یا شبیشه؟ اونم از این حرکاتم هول کرد و مات نگام میکرد همون لحظه گوشی و در اوردم وبهش زنگ زدم اگه خودش بود گوشی و میگرفت ولی نه.... یهو عینه بچه ای که گم شده و تازه فهمیده زدم زیر گریه که دوستم منو کشوند و برد کل راه گریه کردم ولی مگه میشه دو نفر اینق به هم شبیه باشن؟ اتفاقای امروز همش خواست خدااااااااا بود
+
تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:18 نويسنده رمیسا
|
میگم عاشقم باش . نمیگم مال من باش
حتی ازت نخواستم با این و اون تو کم باش
تو این دنیای ناتو . نمی خوام از تو هیچی!
زدی بپیچی به بازی جیکم در نیومد توی انگشت دستم اگه چیزی بوددر اومد. ولی بازم دمت گرم اگه دلی بود شکوندی نگفتی من بمیرم نگفتی نه. نموندی
اگه حرفای سادم برات گرون تموم شد
تو مثل من نسوختی من عمرم حروم شد
ولی بازم حلالی اگر چه من شکستم با این دل شکستم بازم من یکی هستم
زدی بپیچی به بازی جیکم در نیومد توی انگشت دستم اگه چیزی بوددر اومد.
ولی بازم دمت گرم اگه دلی بود شکوندی نگفتی من بمیرم نگفتی نه. نموندی
+
تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 9:5 نويسنده رمیسا
|
اونقد حالم بده که حد نداره
اونقد عصبیم که حد نداره اونقد عصبیم که دلم میخواد این مانیتورو از جاش بلند کنم و محکم بکبونم زمین اونقد حالم بده که میشینم تو یه اتاق و مثل دیونه ها موهامو میکشم و گریه میکنم دیگه خانوادمم بهم کاری ندارن ینی دیگه از پسم بر نمیارن میدونن اگه حرف بزنن اونقد جیغ میزنم تا همه ملت بریزن سرم میدونن اگه حرف بزنن میزنم بیرون از خونه واسم مهم نیست کجا باشم فقط میخوام نباشم راستی من چمه؟؟ چی میخوام؟ به قول عشقم چرا اینقد ضعیفم؟ چرا اینقد بچگانه فک میکنم؟ دلم میخواد جیغ بزنم فریاد بزنم و از عشقم و خدا گله کنم ازشون گله کنم و بگم شمایی که میگین چرا اینجوری هستی فقط و فقط بخاطر شماهاس اره واس خاطر شماااااااااااااااااااااااااااااااااا اگه زندم اگه تحمل میکنم اگه خودمو خلاص نمیکنم واسه خاطر خدامه و عشقم خداییش سیمای مغزم قاتی کرده خدا نکنه مامانم چیزی بهم بگه یه کولی بازی در میارم و یه جیغیییییییییییییییی میکشم که بعدش تا فردا صدام در نمیااااااااااااد وقتی خیابون راه میرم اینگار با خودمم درگیرم تیکه این پسرام بیشتر اتیشیم میکنه دیروز داداش فرهادم بهم زنگ زد و گفت به خاطر خواه دیگم پیدا کردی گفت این پسره خیلی وقته دنبالته میگه عاشق سنگینیت شده میگه از اینکه وقتی راه میره تو فکره خودشه و مثل بقیه دخترا نیست دوسش دارم میگه با اینکه ۱۰سال ازش بزرگترم ولی احساس میکنم اون بهتر از من میفهمه میگفت وقتی میرفتی مدرسه بعضی اوقات میومد ببینتت ولی اینقد تو حال و هوای خودش بود که اصلا نمیفهمید من دنبالشم رمیسا بهم گفته اگه درستش کنم ترو واسش واست کم نمیذاره من تو این مدت ساکت بودمو گریه میکردم و یاد دوران مدرسه افتادم که فرهاد گفته بود من اون موقع اونقد شیفته ی عشقم بودم که فقط میخواستم زود برم خونه درسم و بخونم و با عشقم اس ام اس بازی کنم و دیگه اونقد مدحوش بودم که نمیفهمیدم که تو راه چی میگذره اینا رو گفتم یهو یاده وقتایی افتادم که شب قرار میذاشتیم تا فردا صدای همو بشنویم وایییییییییییییییییی که نمیدوونین تو مدرسه چه حالی داشتم وقتی میخواستم صدای عشقمو بشنوم هر بار که میخواستم صداشو بشنوم به دوستم هر دقیقه ۱۰۰۰بار مییگفتم امروز میخوایم باهام بحرفیم واییییییییییییی دلم اونقد با اب و تاب ازش میگفتم اونم عصبی میشد و میگفت ای بابا ول کن دیگه اینگار واسه اولین باره میخواد صداشو بشنوه ولی هیچ کس درکم نمیکرد نه کسی شادیامو درک میکنه نه غم هامو فرهاد میگه رمیسا خریت نکن باهاش خوشبخت عالمیاااااااااااااااا من میشناسم این پسررو به تیپش نگاه نکن یکم غلط اندازه ولی یه دل پاکی داره که نگو رمیسا من داداشتم و بدتو نمیخوام گفتم فرهاد؟ گفت جان؟ گفتم دیگه حرفشو نزن و مثل تموم کسایی که ردشون کردی ردش کن گفت ولی رمیسا؟؟؟؟؟ گوشی قطع کردم اونم دیگه بهم زنگ نزد بهش برخورده بود. خدا؟؟؟ نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی خدا شاهده چقدر کشته مرده دارم ولی ای خدا منی که ایقدر گشته مرده دارم باید کشته مرده یکی شم که .............. که همچیمو از دست بدم... خدایا واسه توام شدیم موش ازمایشگاه اینجاست که یاس میگه.... واسه خدا بودن مثل موش ازمایشگاه
نتیجه ها روبرو شده باز با اشکال
من بعده خدا و عشقم عاشق یاسم
+
تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:11 نويسنده رمیسا
|
سلام دوستان
یادتونه چند وقت پیش تو اخر یه پست گفتم امرو با یکی قرار دارم؟؟؟؟؟؟؟ الان اومدم بگم تا وقتی وقت کردم کاملا واستون توضیح بدم قضیه رو فعلا تو کف بمونین فعلا.........
+
تاريخ جمعه ششم شهریور 1388ساعت 14:53 نويسنده رمیسا
|
بی وفایی کن وفایت میکنند
داره به من میگه هاااااااااااااااااااااا حواست هس؟
+
تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:31 نويسنده رمیسا
|
این دنیای نکبتی قصد تموم شدن
نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:21 نويسنده رمیسا
|
نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه با همه ی وجودم تقدیم به عشقم
+
تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 18:7 نويسنده رمیسا
|
سلام دوستان واي كه نميدونين چقدر دلم براتون تنگ شد
اين چند وقته همش دلم ميخواست بيام و يه اپ توپ بذارم ولي همش يه اتفاق بد واسم ميوفتاد كه نميشد تو اين مدت خيلي اتفاقايي خوب و بدي واسم افتاد كه بداشم واسم شيرين بود و من تو اين مدت دوستا و دشمناي واقعيم و شناختم ايشالا اگه خدا بخواد يه عروسي هم در پيش داريم عروسيه ابجيمه حالا هم اين شعر و كه خودم خيلي دوست دارم تقديم ميكنم به همه دوستان و كسي كه دوسش دارم اميدوارم خوشتون بياد
ّلا لا لا لا نخواب سودی نداره
من اين شعرو خيلي دوست دارم خيلي زياد الان كه داشتم اين شعرو ميذاشتن به يه بيتش كه رسيدم ياده حرف ديروز دوستم افتادم اين مصراع بود : ((ميگن دست از سرش بردار نميشه اخه عاشق شدن که دست ما نيست )) ديروز با دوستم كه بيرون بودم باهاش از عشقم گفتم و اون بهم گفت دختر تو نميخواي دست از سر اين پسره بر داري و فراموشش كني؟؟؟؟؟؟؟ منم محكم گفتم نه و اون مصراع و خوندم و پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ زدم زير گريه به قول عشقم دييونم ديگه كاريشم نميشه كرد.... فعلا گلا....
+
تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:47 نويسنده رمیسا
|
دوباره نمیدونم چمه
چرا دوباره گیج میزنم دوباره هیچی نمیفهمم گیراییم رسیده در حد صفر همه جا هستم ولی هیج جا نیستم یعنی جسمم اونجاست روح و فکرم یه جا دیگست بیرون راه میرم ولی اصلا نیستم تو این حال و احوال صبح چشممو باز کردم دوباره با یه غم زیاداومد سراغم یه بغض بزرگ که خیلی وقته تو گلوم گیر کرده بود خود نمایی کرد همش میگفت میخوام بترکم ولی نذاشتم نه...نه.. من دیگه نباید گریه کنم دیگه نباید دلم بشکنه دیگه نباید عاشق باشم باید سنگدلی و یاد بگیرم ولی نه من اینارو بلد نیستم من هر روز گریه میکنم هر روز دلم میشکنه هر روز واسه همه دل میسوزونم ای کاش تموم بشه این دوران سخت خیلی سخته خیلی درد اوره وقتی خودتو ببینی که داری ذره ذره اب میشی داری عمرتو هدر میدی واسه عشق عشقی که جزشکستنت چیزی نداشت جز نگرانی چیزی نداشت جز حسرت.... جز انتظار... الان که دارم مینویسم تو یه کافی نت کنار کلاسم هستم که اشکام دیگه به من مهلت ندادن تا برم یه جای خلوت شروع کرد به پایین اومدن و کسایی که تو این کافی نت نشستن هاج و واج نگام میکنن و با خودشون میگن بیچاره این دختره شاید پایین اومدن اشکام اینجا بهتر شد چون ممکنه همون کسی که واسم دل میسوزونه واسه این دلم یه دعایی بکنه تا شاید اروم بشه شاید... چی بودم و چی شدم....
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:25 نويسنده رمیسا
|
سلام
شما بگین چی کار کنم؟ دارم زندگیمو از دست میدم دارم بهترین روزا و ماههای عمرمو از دست میدم ولی نمیتونمم این عشقو فراموش کنم اخه مگه میشه فراموش کرد؟ شما کمکم کنید هم عشق و داشته باشم هم زندگیمو و هم شادی هامو خواهش میکنم...
+
تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:51 نويسنده رمیسا
|
نمي گم خطا نكردم من كه ادعا نكردم همه گفتن بي وفايي من كه اعتنا نكردم عازم سفر شدي تو من دلم مي خواست بموني واسه موندن تو اما بخدا دعا نكردم واسه تو كلي نوشتم كه يه جوري مبتلا شي تقصير منه كه آخر تو رو مبتلا نكردم توي كوچه ي رفاقت يه سلام جواب ندادم تو دلم تويي اون و با كسي آشنا نكردم مي دونم دوسم نداري حتي قد يه قناري اما عاشقم هنوزم بدون اشتباه نكردم ما جايي قرار نذاشتيم جز تو كوچه هاي رويا اين دفعه تو اومدي من به قرار وفا نكردم زير دين ناز چشمات يه عمريه دارم مي سوزم تا خاكستري نشه دل دينمو ادا نكردم اومدن واسه نصيحت به بهانه ي يه صحبت عمرشون كلي تلف شد چون تو رو رها نكردم راه آسمون كه بسته س گرچه قلبامون شكسته س تا بحال انقد خدا رو اينجوري صدا نكردم تو من و گذاشتي رفتي خواستي من ديوونه تر شم باورت نمي شه شايد آخه جون فدا نكردم نامه هاي عاشقونه با نشونه بي نشونه اما از كساي ديگه س پس اونا رو وا نكردم يادته عكست و دادي بذارم تو قاب قلبم بعد از اون روز ديگه هرگز به كسي نگا نكردم تو از اون روزي كه رفتي نه تو رفتي كه ببيني تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم
+
تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:17 نويسنده رمیسا
|
گذشتن از تو کار من نیست
+
تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 8:35 نويسنده رمیسا
|
سلام.
امروز بر خلاف بقیه روزا حالم خوبه نمبدونم چرا؟ ولی خدارو شکر که حالم خوبه دیشب اصلا خوابم نمیبرد و داشتن یاس گوش میدادم من واقعا یاس و دوست دارم و حرفاش واسم مهمه یاس گفت میشه زندگی کرد شیطونو نعلت کنم و زندگی کنم منم به این فک کردم میشه زندگی کرد حتی بدون عشق حداقل واسه من چون فکر میکنم واقعا کسی که لیاقت داشته باشه نیست شایدم باشه ولی واسه من نیست کمک میخوام تا فراموش کنم اون عشق کذایی رو اون عشقی که فقط واسه ۴ماه دووم داشت اونم فقط واسه اون نه واسه من اما من... اما من بعد ۶ماه هنوز نتونستم کوچکترین شو فراموش کنم کمک میخوام از شما ها یی که مییان و میخونین و شاید منم یکی باشم مثل شما یا شایدم نه ولی شما رو به ناموستون کمکم کنین اهای ایهاالناس کمککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک میخوام... میخوام ..... میخوام.... راستی امروز با یکی قرار دارم دعا کنین خوب پیش بره دوستون دارم همیشه با گریه میرفتم ولی الان با یه لبخند دارم میرم. بابای
+
تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12:21 نويسنده رمیسا
|
سلام
خیلی حالم بده خیلی دلم گرفته دلم.... ای خدا بسه دیگه تو رو به حضرت فاطمه قسمت میدم بسته مگه من چقدر صبر دارم؟ ای خدا تو رو به بزرگیت قسمت میدم تو رو به درد دل زینب قسمت میدم تو رو به هرچی که دلتو به درد میاره قسمت میدم ای خدا به این اشکا رحم کن به ابن دل شکسته رحم کن خدایا اصلا بیخیال من شی فکر کنم بهتره بهتره برم اگه مامانم منو با این چشمای گریون ببینه باز عصبی میشه تو رو خدا واسم دعا کنین...
+
تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:23 نويسنده رمیسا
|
ادامه داستان...
هیچی دیگه همینطور میگذشت و میگذشت و همچنان زنگ و اس ام اسهای حامد ادامه داشت و منم هر کاری میکردم حاظر نمیشد دست از سرم بد داره یه شب خیلی حالم بد بود روان میخواستم خودمو خلاص کنم رفتم تو حمام گوشیو بردم تو حمام و به حامد اس دادم که منو حلال کنه وقتی اینو دادم حامد همون جا یه سکته ناقص میرزنه بعد میگه سما اصلا خودتو ناراحت نکن فقط خودتو کنترل کن و بعد شماره عشقمو ازم خواست منم بهش دادم گفت به هیچی دست نزن من الان با عشقت میحرفم زنگ زد و کلی حرفیدن و نمیدونم چی گفتن ینی میدونم چی گفتن یه حرفایی عشقم به حامدگفت که دشمن و جانی ادم این حرفارو نمیزنه چه برسه کسی که مثلا یه زمانی قرار بود..... خلاصه اون روزا گذشت و من داغون تر از همیشه بودم چون هیچ وفت فکر نمیکردم با عشقم از این مشکلا داشته باشم وقتی این اتفاق افتاد بیشتر ضربه خوردم. گذشت و گذشت تا فهمیدم حامد در صورتی ولم میکنه که فهمیده باشه عشقم برگشته من واسه همین به عشقم زنگیدم و قضیه رو گفتم و قرار گذاشتیم وقتی حامد بهش زنگید بگه منو سمانه دوباره با هم دوست شدیم و تو دیگه مزاحممون نشو اینو گفتیم و حامد ول کرد البته نه ول ول ول کرد یعنی اینکه دیگه زنگ نمیزدذ گریه کنه بگه سمانه کمرم شکست و از این جور حرفا گذشت و گذشت و هیچخبری ازش نبود که چند روز پیش زنگ زد گفت یه خواهش ازت دارم گفتم چی؟ گفت میخوام واسم دوست دختر پیدا کنی منم خوشحال شدم از اینکه بلاخره سر عقل اومده گفتم قول صد در صد نمیدم ولی باشه گفت تو که منو نخواستی واسه همین میخوام دوست دخترمو تو واسم انتخاب کنی بعد ازم پرسید سمانه هنوز تو عشقت با همین؟ منم نتونستم جولو خودمو بگیرم و گریه کردم گفت چرا گریه میکنی؟ گفتم اره باهمیم و همه چیزم خیلی خوب پیش میره رفتم باشگاه و یکیو براش پیدا کردم و قرار شد ۵شنبه همو ببینن ولی واسه دختره مشکل ایجاد میشه و نمیتونه بره سر قرار منه خرم پیش خودم گفتم حالا که حامد دوست دختر گرفته و منو فراموش کرده بهتره منم دیگه این دروغ و تمومش کنم و بهش گفتم چه دروغی گفتم بهش داشت دیوانه میشد خون به پا کرد که چرا بهم دروغ گفتی و من چقدر خر بودم که باور کردم الان دیگه به هیچ قیمتی حاظر نیستم تو رو از دست بدم ای خاک تو سرم کنن که جولو دهنمو نمیتونم بگیرم الکی الکی واسه خودم دردسر درست میکنم الانم از کلاس زبانم اومدم کافی نت و دارم مینویسم واین جابم میخواد بیاد منو ببینه .................. خدایا خودت بخیر بگذرون.... خواهشا واسم دعا کنین به خوبی و خوشی بگذره
+
تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:31 نويسنده رمیسا
|
|
||